تبليغاتX
وبلاگ رسمی جومونگ - خلاصه قسمت پنجم افسانه جومونگ - بخش دوم
سانسوری ها درون خلاصه ی قسمت ها گنجانده شده است
کسب درآمد برای وبلاگ ها

موپال مو هم به پادشاه میگه عدم توانایی من دوباره شما رو ناامید کرد لطفا من رو بکشید ! پادشاه: ما چند بار شکست خورده ایم ؟ من به شکست هامون به عنوان تجارب مثبت نگاه کرده ام و هیچ وقت به خاطر اونها ناامید نشده ام و به نخست وزیر میگه به موپال مو و دستیارانش پاداش بدید و به کارشون رسمیت ببخشید

http://kabloo.files.wordpress.com/2008/10/ju-mong-ep-05-part-b.jpg

http://kabloo.files.wordpress.com/2008/10/ju-mong-ep-05-part-b-1.jpg

یونگ پو به تسو میگه که شمشیر جدید کم استحکام بود و … تسو هم میگه بهت گفتم که مواظب جومونگ باش کاملا واضحه که جومونگ تازه استفاده از شمشیر رو یاد گرفته هنوز مهارتش در سطح ابتدایی هست اما واضحه که اون تحت آموزشه یونگ پو هم میگه من اونو تحت نظر داشتم اما متوجه چیزی نشدم ! تسو : اگه اوضاع رو به این شکل به دست بگیری چطور میتونیم اون رو شکست بدیم ؟ سعی کن بفهمی که اون از چه کسی و در کجا آموزش میبینه

http://kabloo.files.wordpress.com/2008/10/ju-mong-ep-05-part-b-2.jpg

http://kabloo.files.wordpress.com/2008/10/ju-mong-ep-05-part-b-3.jpg

یوها به جومونگ میگه حتما خوب آموزش دیدی که تونستی با تسو دوئل کنی ! جومونگ میگه به خاطر غریزه ام تونستم از حمله اش فرار کنم من به این نمیگم مهارت یوها: به هر حال تو الان خیلی پیشرفت کردی مودوک هم میگه برادم گفته استعداد یادگیری پرنس فوق العاده بوده یوها میگه باید مراقب باشی

http://kabloo.files.wordpress.com/2008/10/ju-mong-ep-05-part-b-4.jpg

http://kabloo.files.wordpress.com/2008/10/ju-mong-ep-05-part-b-5.jpg

http://kabloo.files.wordpress.com/2008/10/ju-mong-ep-05-part-b-6.jpg

ملکه و یوها با هم ملاقات میکنن و ملکه یه شاعر رو فرا میخونه تا داستانی رو بگه

http://kabloo.files.wordpress.com/2008/10/ju-mong-ep-05-part-b-7.jpg

ملکه از شاعر میپرسه چه داستانی میخوای برامون بگی ؟ شاعر هم میگه میخوام داستانی در مورد قهرمانی که سالهاست فراموش شده بگم ملکه میگه این شخص کیه ؟ شاعر هم میگه که اون هه مو سو هست و داستانش رو شروع میکنه

http://kabloo.files.wordpress.com/2008/10/ju-mong-ep-05-part-b-8.jpg

شاعر داستان هه مو سو و یوها رو میگه ( در واقع ملکه اینکار رو با برنامه قبلی برای آزار یوها انجام داده بود ) و اینکه یو ها از هه مو سو حامله شده بود و ….

http://kabloo.files.wordpress.com/2008/10/ju-mong-ep-05-part-b-9.jpg

مودوک به یوها میگه انگار رنگتون پریده حالتون خوب نیست ؟

http://kabloo.files.wordpress.com/2008/10/ju-mong-ep-05-part-b-10.jpg

ملکه و برادرش هم بعد از اینکه یو ها رو به اون حال انداخته بودن در حال خوشحالی بودن !

http://kabloo.files.wordpress.com/2008/10/ju-mong-ep-05-part-b-11.jpg

نخست وزیر به یومیول میگه که حس بلندطلبی عالیجناب داره ضعیف میشه ! تنها شما میتونید ایشون رو از جنگ با هان منصرف کنید یومیول میگه من نمیتونم با شما موافقت کنم من به این دلیل باعث باعث مرگ هه مو سو شدم که از سرنوشت بویو و عالیجناب محافظت کنم اما حالا اوضاع فرق میکنه آینده عالیجناب آینده بویو هست پس حمایت از تصمیم عالیجناب حمایت از بویو است این نظر منه !

http://kabloo.files.wordpress.com/2008/10/ju-mong-ep-05-part-b-12.jpg

http://kabloo.files.wordpress.com/2008/10/ju-mong-ep-05-part-b-13.jpg

یونتابال به قصر میاد و هدایایی برای یومیول میاره و بهش میگه من هدایایی برای شما آورده ام با این حال که این ها در مقایسه با زیبایی شما هیچ هستند ! اما بسیار گران قیمت و با ارزش اند

http://kabloo.files.wordpress.com/2008/10/ju-mong-ep-05-part-b-14.jpg

یومیول: قصدت از اینکه پیش من اومدی چیه ؟

http://kabloo.files.wordpress.com/2008/10/ju-mong-ep-05-part-b-15.jpg

یونتابال: قصدم ؟ هیچی

یومیول: تو برای من غذا و ابریشم گران بها آورده ای قصدت از اینکار این نبوده که چیز بیشتری گیرت بیاد ؟

یونتابال: فقط معامله گرهای خرده پا به دنبال این هستند که زود به مقاصدشون برسند بازرگانی مثل من دوست داره در بسیاری از کشور ها خرید و فروش داشته باشه تنها دیدن افرادی مثل شما برای من یک منفعت و افتخار بزرکه

http://kabloo.files.wordpress.com/2008/10/ju-mong-ep-05-part-b-16.jpg

یه نفر جومونگ رو تعقیب میکنه که جومونگ هم میفهمه و سعی میکنه دست به سرش کنه

http://kabloo.files.wordpress.com/2008/10/ju-mong-ep-05-part-b-17.jpg

سو سو نو و اوتی هم در حال قدم زدن در بازار هستن و اوتی سو سو نو رو توصیه و … میکنه ! سو سو نو جومونگ رو تو بازار میبینه که خیلی سریع از کنارش رد میشه و سو سو نو یاد حرف جومونگ که بهش گفته بود که پرنس هست میفته و میخنده و به اوتی میگه که بهش چی گفته بود !

http://kabloo.files.wordpress.com/2008/10/ju-mong-ep-05-part-b-18.jpg

http://kabloo.files.wordpress.com/2008/10/ju-mong-ep-05-part-b-19.jpg

http://kabloo.files.wordpress.com/2008/10/ju-mong-ep-05-part-b-20.jpg

جومونگ هم موفق میشه که اون یارو رو که دنبالش بود دست بسر کنه و به زندان میره

وقت غذا دادن به زندانی ها میرسه که جومونگ میگه من میتونم برم تو ؟ میخوام بدونم که کی اینجا زندانی هست موسانگ به جومونگ اجازه میده که باهاش بیاد !

http://kabloo.files.wordpress.com/2008/10/ju-mong-ep-05-part-b-21.jpg

http://kabloo.files.wordpress.com/2008/10/ju-mong-ep-05-part-b-22.jpg

کار غذا دادن به زندانی های عادی تموم میشه که نوبت به یه زندانی میرسه که توی یه جای جدا نگهداری میشه ! موسانگ هم به جومونگ میگه تو همینجا وایسا و جلو نیا جومونگ هم میگه مگه کی اونجا زندانی هست ؟ موسانگ هم میگه من نمیدنم این زندانی ها کی هستن اون زندانی که اینجاست حتی قبل از اینکه من به اینجا بیام تحت مراقبت شدید بوده پس همین جا منتظر بمون جومونگ هم میگه من میخوام با تو بیام ! جومونگ به داخل میره و اون فرد زندانی شده رو میبینه !

http://kabloo.files.wordpress.com/2008/10/ju-mong-ep-05-part-b-24.jpg

گوم وا نمیتونه بخوابه چون کابوس میبینه و میره پیش یومیول

http://kabloo.files.wordpress.com/2008/10/ju-mong-ep-05-part-b-23.jpg

یومیول: چه چیزی باعث شده که انقدر دیروقت به معبد بیایید ؟

http://kabloo.files.wordpress.com/2008/10/ju-mong-ep-05-part-b-25.jpg

گوم-وا: من یه خواب عجیب دیدم میخوام با شما در موردش صحبت کنم

یومیول: چه خوابی دیدید ؟

گوم-وا: خواب هه مو سو رو دیدم. بعد از مرگ هه مو سو در این بیست سال گذشته هیچ وقت نتونستم از یاد ببرمش اما این اولین باره که انقدر اونو واضح در خواب میبینم با این حال که هه مو سو مرده اما از من خواست که نجاتش بدم معنی این خواب چیه ؟

http://kabloo.files.wordpress.com/2008/10/ju-mong-ep-05-part-b-26.jpg

یومیول: خاطراتی که از ژنرال دارید باعث شده این خواب رو ببینید این خواب معنی خاصی نداره !

http://kabloo.files.wordpress.com/2008/10/ju-mong-ep-05-part-b-27.jpg

گوم-وا: من باید به پیمانی که با هه مو سو بستم عمل کنم فکر کنم اون توی خواب به سراغم اومده تا این پیمان رو به یادم بیاره ! یک روز خجسته رو برام انتخاب کن کاهنه اعظم. یک روز یادبود به افتخار هه مو سو خواهیم داشت که طی آن من پیمانم رو با اون تجدید میکنم

http://kabloo.files.wordpress.com/2008/10/ju-mong-ep-05-part-b-28.jpg

http://kabloo.files.wordpress.com/2008/10/ju-mong-ep-05-part-b-29.jpg

یومیول: یک روز رو انتخاب میکنم !

جومونگ پیش مادرش میاد و یوها بهش میگه تاحالا پیش موسانگ بودی ؟ خیلی خوبه که برای یادگیری هنر های رزمی انقدر تلاش میکنی اما باید مراقب تسو و یونگ پو هم باشی ! میخوای چیزی بهم بگی ؟

http://kabloo.files.wordpress.com/2008/10/ju-mong-ep-05-part-b-30.jpg

جومونگ: یادتون هست موسانگ گفت مسئول زندانه ؟

یوها: بله یادمه

جومونگ: میدونی زندان موسانگ کجاست ؟

یوها: خوب اگر اون یه زندانه پس باید داخل قصر باشه درسته ؟

جومونگ: زندانی که موسانگ مسئولش هست داخل یه غار در کوه سو می هست !

میگن که فقط برخی از افراد قصر از وجود این زندان خبر دارن

یوها: کی اونجا زندانیه ؟

جومونگ: حتی موسانگ هم از این موضوع خبر نداره ! و اصلا نمیدونه که اونها چرا زندانی شدند ! من امروز مردی رو دیدم چون مدت زیادی اونجاست و در تاریکی هست موهاش سفید شده ! و درضمن هر دوتا چشمش رو کور کرده اند اما عجیب تر از اون این بود که وقتی که به چشماش خیره شدم مثل این بود که رعد و برق بهم خورده هنوز به خاطر اون فکرم مشغوله

http://kabloo.files.wordpress.com/2008/10/ju-mong-ep-05-part-b-31.jpg

یوها هم یاد هه مو سو میفته و میگه : گفتی هر دو تا چشمش کور شده بودند ؟

http://kabloo.files.wordpress.com/2008/10/ju-mong-ep-05-part-b-32.jpg

http://kabloo.files.wordpress.com/2008/10/ju-mong-ep-05-part-b-33.jpg

جومونگ: بله

یوها: راهی هست که بتونی بفهمی اون کیه و یا اینکه جرمش چی بوده ؟

جومونگ: از اونجایی که موسانگ هم چیزی نمیدونه فهمیدنش کار سختیه. فکر میکنید که میشناسیدش ؟

http://kabloo.files.wordpress.com/2008/10/ju-mong-ep-05-part-b-34.jpg

یوها: نه برو و استراحت کن

یوها هم وقتی جومونگ میره میگه غیرممکنه - غیر ممکنه !

http://kabloo.files.wordpress.com/2008/10/ju-mong-ep-05-part-b-35.jpg

نخست وزیر پیش یومیول میره و میگه : چرا من رو فرا خوندید؟

یومیول: عالیجناب از من خواسته اند که روزی رو برای یادبود مرگ هه مو سو انتخاب کنم

نخست وزیر: چرا انقدر ناگهانی؟ چرا دوباره به یاد هه مو سوی کشته شده افتاده اند؟ روح هه مو سو هنوز روی عالیجناب کنترل داره ! به خاطر روح اونه که عالیجناب نمیتونه فکر جنگ با قوم هان رو از ذهنش بیرون کنه کاهنه بزرگ شما باید روح اونو از عالیجناب دور کنید

http://kabloo.files.wordpress.com/2008/10/ju-mong-ep-05-part-b-36.jpg

یومیول: ژنرال هه مو سو هنوز زنده هستند !

http://kabloo.files.wordpress.com/2008/10/ju-mong-ep-05-part-b-37.jpg

نخست وزیر: چی گفتی ؟ چطور ممکنه که هه مو سو …

یومیول: …. هنوز زنده است - بیست سال پیش وقتی قوم هان هه مو سو رو دستگیر کرد ولیعهد گوم وا تلاش کرد که اون رو نجات بدند اما موفق به اینکار نشدند و فکر کردند که هه مو سو مرده است اما چند وقت بعد هه مو سو مرده در بویو پیدا شد !

http://kabloo.files.wordpress.com/2008/10/ju-mong-ep-05-part-b-38.jpg

http://kabloo.files.wordpress.com/2008/10/ju-mong-ep-05-part-b-40.jpg

بیست سال پیش:

ژنرال: كاهنه بزرگ هه مو سو هنوز زنده است و برگشته

یومیول: الان كجاست

ژنرال: اومده بود جلوي در قصر به همين خاطر من اون رو زنداني كردم

http://kabloo.files.wordpress.com/2008/10/ju-mong-ep-05-part-b-41.jpg

یومیول: وليعهد از اين موضوع خبر دارند؟

http://kabloo.files.wordpress.com/2008/10/ju-mong-ep-05-part-b-39.jpg

ژنرال: نه، هيچ كس از اين موضوع خبر نداره اگر عجله نكنيم ، عاليجناب خواهند فهميد كه هه مو سو هنوز زنده است بايد عجله كنيم و اون رو بكشيم

یومیول: ما نبايد اون رو بكشيم

ژنرال: منظورتون چيه؟ داريد از چي حرف مي زنيد؟

یومیول: زنده بودن هه مو سو خواست خدايان بوده اگر اون رو بكشيم در اصل خدايان رو به مبارزه طلبيده ايم و در نتيجه بويو آسيب خواهد ديد

ژنرال: پس چكار كنيم؟

یومیول: بايد تا زماني كه تقديرش مقدر كرده بزاريم زنده بمونه هه مو سو رو جايي زنداني كن كه عاليجناب نتونن از وجودش مطلع بشوند بجز من و شما كس ديگه اي نبايد اين موضوع رو بدونه

http://kabloo.files.wordpress.com/2008/10/ju-mong-ep-05-part-b-42.jpg

برمیگردیم به حال

یومیول: به همین خاطر ما هه مو سو رو در داخل غاری که در کوه سو می است زندانی کردیم و موضوع رو از عالیجناب مخفی نگه داشتیم

http://kabloo.files.wordpress.com/2008/10/ju-mong-ep-05-part-b-43.jpg

نخست وزیر: پس باید الان هه مو سو رو بکشیم - اگر عالیجناب از این موضوع مطلع شوند اوضاع قصر بهم خواهد ریخت

http://kabloo.files.wordpress.com/2008/10/ju-mong-ep-05-part-b-44.jpg

یومیول: هیچ کس از وحود این زندان خبر نداره پس نگران نباشید در طول بیست سال گذشته من سعی کردم که هه مو سو رو از ذهنم پاک کنم باید وضعیتش رو خودم ببینم

یومیول و نخست وزیر به زندان میرن

http://kabloo.files.wordpress.com/2008/10/ju-mong-ep-05-part-b-45.jpg

جومونگ به سراغ هه مو سو میره و وارد سلول اون میشه

نخست وزیر هم به زندان میرسه و نگهبان ها ازش میپرسنه که تو کی هستی ؟ اونم میگه من نخست وزیرم و به مسئول زندان بگید بیاد اینجا

http://kabloo.files.wordpress.com/2008/10/ju-mong-ep-05-part-b-46.jpg

جومونگ به هه مو سو میگه: توکی هستی ؟ برای چه جرمی اینجا زندانی شده ای؟

http://kabloo.files.wordpress.com/2008/10/ju-mong-ep-05-part-b-47.jpg

هه مو سو: حتی خودم هم نمیدونم که چه مدته در اینجا زندانی هستم و یا دلیلش چیه در تمام مدتی که اینجا بودم در مورد این موضوع فکر کرده ام - اما هنوز هم سر در نیاورده ام !

http://kabloo.files.wordpress.com/2008/10/ju-mong-ep-05-part-b-48.jpg

موسانگ هم نخست وزیر و یومیول رو به طرف سلول هه مو سو میبره !

http://kabloo.files.wordpress.com/2008/10/ju-mong-ep-05-part-b-49.jpg

هه مو سو: از من پرسيدي كه كي هستم؟ من…حتي خودم هم ديگه فراموش كردم كه كي هستم

http://kabloo.files.wordpress.com/2008/10/ju-mong-ep-05-part-b-50.jpg

http://kabloo.files.wordpress.com/2008/10/ju-mong-ep-05-part-b-51.jpg

قسمت 6 :

گوم-وا: کار در آهنگری رو تعطیل کنید و همه چیز رو مخفی نگه دارید !

http://kabloo.files.wordpress.com/2008/10/ju-mong-ep-05-part-b-53.jpg

گوم-وا : تو (جومونگ) دیگه پرنس بویو نیستی !

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 10:37  توسط مرجان |